#گل‌های_باغ_سردار_پارت_493

شقایق از اینکه او به این سرعت قصد خداحافظی داشت، دلگیر شد؛ اما بهانه‌ای برای ادامه صحبت پیدا نکرد.

- باز هم ممنونم، خدانگهدار.

صدای بوق ممتد، او را به خود آورد. گوشی را به سینه‌اش چسباند و بی‌اختیار شروع به گریه کرد. خودش هم نمی‌دانست دلیل گریه‌اش چیست. خوشحالی برای شنیدن صدای او؟ یا مکالمه سرد و رسمی شان؟ کمی فکر کرد. حتما امیر چند ساعت اصرار کرده تا او برای تذکری دوستانه تماس بگیرد. این حقیقت دلش را شکست.

زنگ تلفن همراهش او را از فکر بیرون آورد. لادن آن‌قدر اصرار کرد و دلیل آورد که شقایق گفت:

- باشه بیا. تا تو برسی من آماده میشم.

گوشی را روی تخت انداخت و در کمد را باز کرد تا یک بارانی مناسب بردارد؛ یک ساعت پیش هوا ابری شده بود. هنوز جلوی کمد ایستاده بود که صدای زنگ در خبر از آمدن کسی می‌داد. کوکب خانم به اتاق آمد.

کوکب: مادر، لادن اومده. چیزی می‌خورید براتون آماده کنم؟

شقایق لبخند زد. می‌دانست که حریف لادن نمی‌شود؛ پس گفت:


romangram.com | @romangram_com