#گل‌های_باغ_سردار_پارت_492

شقایق حرفش را قطع کرد: چیز مهمی نبود. داشتم فکر میکردم؛ اصلا به راننده نگاه نکردم.

شهرام با نگرانی گفت: می‌دونید که ممکن بود اتفاق بدی براتون بیافته؟

شقایق حس کرد دارد سرزنش میشود: متوجه هستم؛ بعد از این بیشتر مراقبم.

شهرام قانع نشد پس پرسید: اگر ایرادی نداره، بگم یکی از بچه‌ها شما رو هر جا خواستید ببره؟

شقایق همچین چیزی نمی‌خواست.

- نه مطمئن باشید لازم نیست. باز هم از شما و امیر خان برای نگرانی‌تون ممنونم.

اصرار بی فایده بود.شهرام به او حق داد که بخواهد حریم خصوصی‌اش را حفظ کند.

شهرام: خواهش میکنم. کار مهمی نکردیم؛ پس بیشتر از این مزاحمتون نمیشم. خداحافظ.


romangram.com | @romangram_com