#گل‌های_باغ_سردار_پارت_489

بالاخره صبح شد. خانه‌ی سردارها ساکت بود. با اینکه دلش نمی‌خواست از رختخواب بیرون بیاد، برای اینکه مادرش فرصتی برای نصیحت پیدا نکند، صبح زود از منزل خارج شد. مسیر خانه تا آموزشگاه را پیاده پیمود. با سرِ پایین، از جلوی محل کار شهرام گذشت و خود را به کلاس رساند. یک ساعت و نیم به لب زدن استاد چشم دوخت و چیزهایی را که او روی بُرد نوشت کپی کرد.

وقتی از آموزشگاه بیرون آمد به سمت دیگر خیابان رفت تا از جلوی دفتر شهرام عبور نکند. وارد خیابان فرعی که به سمت منزلشان می‌رفت شد. یک اتومبیل برایش بوق زد او بدون توجه، فقط مقصد را گفت. اتومبیل ایستاد. بدون اینکه به پشت سرش جایی که شهرام ایستاده بود نگاه کند سوار شد .

ده دقیقه بعد راننده جلوی خانه‌شان توقف کرد. شقایق نگاهی به در پارکینگ انداخت. با وحشت به سمت راننده چرخید و با کمال تعجب امیر را دید.

شقایق: شمایین؟ ببخشید اصلا متوجه نشدم؛ سلام.

امیر لبخند زد: سلام. خواهش می‌کنم اشکالی نداره؛ اما شقایق خانم شما اصلا حواستون نبود سوار چه ماشینی شدید و من از چه مسیری اومدم. این خیلی خطرناکه.

شقایق لرزید: حق با شماست؛ ممنون. از این به بعد بیشتر مراقبم.

امیر تعجب کرد. شهرام راست می‌گفت؛ شقایق کاملا عوض شده بود: باشه پس تا بعد. خداحافظ.

شقایق خواست بگوید سلام برسانید؛ اما جلوی زبانش را گرفت و با یک خداحافظی خشک در اتومبیل را بست: خدانگهدار.


romangram.com | @romangram_com