#گل‌های_باغ_سردار_پارت_488

روی صفحه، عکس دختری با موهای بلوند و لبخندی مصنوعی ظاهر شد. امیر اسمش را بلند گفت:

- لیدا...بفرما، انگار موش رو آتیش زدن.

شهرام گوشی را قطع کرد: حوصله تو یکی رو ندارم.

چند ثانیه بعد، گوشی شهرام دوباره زنگ خورد. امیر بلند شد و به سمت در رفت.

امیر: ساعت از یک گذشته؛ انگار خوابش نمیاد.

شهرام یکبار دیگر تماس را رد کرد.

***

فصل سیزدهم ((شب لاله))


romangram.com | @romangram_com