#گلهای_باغ_سردار_پارت_487
- وقتی خیلی راحت گفت کارخونه رو میفروشه، فهمیدم حتی یک لحظه هم به موندن فکر نکرده. بعد از فروش کارخونه میره چون نمیتونه تنها اینجا بمونه؛ تصمیمش رو گرفته.
امیر: درسته. چون اون تنهاست، اونها نمیذارن بمونه؛ ولی اگه با تو ازدواج کنه هیچکس نمیتونه ببردش.
- چطور با دختری که هیچ احساسی بههم نداره ازدواج کنم؟
- پس میخوای با اون دختری که نصفش پلاستیکه و فوران احساساتش شهر رو آتیش میزنه ازدواج کنی؟
شهرام چشمهایش را بست. یک نفس عمیق کشید تا اعصابش را کنترل کند.
- امیر خفه میشی یا اولین قتل عمرم رو تجربه کنم؟
امیر کوتاه آمد: باشه ببخشید. نمیخواستم بهت توهین کنم؛ اما این آخرین هشداریه که بهت میدم. تو باید با شقایق صحبت کنی! فقط یک کلمه بگو عاشقش هستی و تمام. آدم تو عشق نباید مغرور باشه.
در همین وقت تلفن شهرام زنگ خورد که هر دو از جا پریدند. امیر از همانجا که نشسته بود صفحه گوشی شهرام را میدید.
romangram.com | @romangram_com