#گل‌های_باغ_سردار_پارت_486

شهرام با تمسخر گفت: آره جون خودت. خاله زهرا هم گذاشت یکی یه دونه‌اش بره کانادا دنبال نوه‌ی سردارها!

امیر از روی میز بلند شد و کنار شهرام نشست و گفت:

- من می‌دونم تو دوستش داری. از روزی که برای اولین بار دیدیش می‌دونستم. نه اون روزی که وسط خیابون مثل برق گرفته‌ها خشکش زده بود؛ روزی که خانم سردار فوت شد و اون با پدربزرگش از خونه بیرون اومد تا دنبال آمبولانسی که پیرزن رو تهران می‌بره ، بره. همون روز که تو مثل برق گرفته‌ها خشکت زد.

شهرام: منظورت چیه؟

امیر: فقط میخوام بگم توی این سه سال، هیچ‌وقت ندیدم به یه دختر دیگه نگاه کنی؛ چون هیچ دختری تو رو میخکوب نمی‌کنه.

شهرام روی پای او کوبید: این چیزهایی که میگی رو خودم می‌دونم؛ اما شقایق عوض شده. دیگه من رو نمی‌بینه. امشب کلا دو دقیقه توی چشم‌هام نگاه نکرد. از روزی که اومد دفتر و گفت تصادف کرده تا امروز فقط از من کمک خواسته. تمام این مدت منتظر یه اشاره بودم؛ یه اشاره که نشون بده یه ذره از عشق قدیم تو قلبش مونده. اون‌وقت امشب به پدرش گفت، آقای بهپور به خاطر کسی که قبل از اون تصادف دوست داشت، در این جلسه حاضر شد.

امیر: خب باید چی می‌گفت؟

شهرام سرش را تکان داد انگار سؤال امیر را نشنید.


romangram.com | @romangram_com