#گل‌های_باغ_سردار_پارت_490

منتظر ماند تا امیر دور شد و بی حوصله وارد منزل شد.

سعی کرد با مادرش روبه‌رو نشود؛ پس ناهارش را زودتر خورد و به اتاقش رفت.

همایون خان به همسرش گفت:

- تنهاش بذار. اردشیر که اومد باهاش حرف میزنه؛ اگه زیاد پا‌ پی‌اش بشی شاید لج کنه.

ساعت چهار بعد ازظهر، تلفن همراهش زنگ خورد؛ اما شقایق حوصله جواب دادن نداشت. به لادن قول داده بود برای خرید کفش همراهش برود؛ ولی دلش نمی‌خواست از خانه خارج بشود. تلفن که قطع شد، منتظر ماند تا لادن پیام بفرستد؛ اما تلفن ثابت‌اش با صدایی گوش خراش اتاق را لرزاند. چاره‌ای نداشت؛ گوشی را برداشت و گفت: بگو؟

از آن‌طرف خط، صدای شهرام شنیده شد: سلام خانم سردار؛ من بهپور هستم.

شقایق که از بی ادبی‌اش شرمنده بود با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: ببخشید فکر کردم لادنِ.

زیر لب غر زد: باید این گوشی رو عوض کنم.


romangram.com | @romangram_com