#گلهای_باغ_سردار_پارت_484
- میدونم اینقدر تکرار نکن.
- داری از دستش میدی!
- سرم درد گرفت؛ بسکه تکرار کردی.
- خیلی خری!
اینبار سکوت کرد. لیوان آبش را که برای خوردن مسکن پر کردهبود روی کانتر گذاشت: خسته شدم نمیفهمی؟
امیر: ببخشید که خستتون کردم؛ اما یه نفر باید این واقعیت رو بهت بگه.
شهرام از آشپزخانه بیرون رفت. توی سالن، روبهروی عکس بزرگ خودش و شقایق که یک طرف دیوار را پر کرده بود ایستاد. هر دو در آن عکس با لبخند حلقههایشان را نشان میدادند. به چشمهای شقایق که بیشتر از لبش میخندید نگاه کرد و آهی کشید. پشتش را به عکس کرد و امیر را که روی میز وسط نشسته و او را با عصبانیت نگاه میکرد دید.
رفت و روی کاناپه بزرگ و سفید دراز کشید.
romangram.com | @romangram_com