#گل‌های_باغ_سردار_پارت_482

شقایق بی‌تاب شد: نمی‌تونم؛ لطفا بگو!

اردشیر: فکر کنم تو بیشتر از شنیدنش خوشحال بشی.

شقایق ذوق زده پرسید: میخوای ازدواج کنی؟

اردشیر مثل یک پسر بچه شیطان خندید: نه عزیزم. فرصتت تموم شد؛ دارم برای نامزدی لاله میام .

شقایق از خوشحالی جیغ کشید: راست میگی داداش؟ خدایا شکرت.

اردشیر قهقهه زد: راست میگم کوچولو؛ داد نزن بابا و مامان رو میترسونی.

شقایق با صندلی یک دور، دور خودش چرخید. یک مرتبه توقف کرد و با تردید پرسید: یعنی دیگه هیچ مشکلی برای اومدن به ایران نداری؟

اردشیر: امروز صبح، حاج مرتضی تماس گرفت و گفت اون دو نفر همه چیز رو اعتراف کردن.


romangram.com | @romangram_com