#گلهای_باغ_سردار_پارت_481
شقایق سری تکان داد و نگاه اشکآلودش را از اردشیر دزدید.
اردشیر پرسید: حالا واقعا دلت نمیخواد بیای پیش من؟
شقایق فکری کرد و گفت: میدونی که آرزومه کنار تو باشم؛ فقط ترجیح میدم یه مدت تنها باشم. باید یه راه برای بخشیدن اونها پیدا کنم.
اردشیر او را درک میکرد.
- تو حق داری. خود من سی سال طول کشید تا پدر رو ببخشم؛ اما برای رفتن از خونه عجله نکن. این رو کسی بهت میگه که تجربهاش بیشتر از تو هست. باید بدونی تنهایی و دوری از خانواده، هیچ مشکلی رو حل نمیکنه. وقتی برای سالها، تنها چراغی که توی خونهات روشن میشه، چراغ یخچالیه که فقط برای برداشتن آب باز میشه؛ وقتی توی اون خونه تنها صدایی که میشنوی، صدای پیغام گیر تلفنت باشه؛ اون زمانی که توی خونهات فقط با ماهی توی آکواریوم حرف میزنی، میفهمی داشتن خانواده چه نعمتیه. من سالها با لجبازی دور خودم حصار کشیدم به امید اینکه پدر رو برای کاری که کرد تنبیه کنم؛ اما اون کنار شما خوشبخت بود و من دور از شما رنج میبردم. اینها رو نمیگم که تو رو از این کار منصرف کنم؛ فقط میخوام بدونی، من آینده تو هستم با این فرق که عشق تو هنوز زنده است و اگه موندن تو اونجا میتونه فرصت دیگهای برای پیوستن تو و شهرام به هم باشه، من از تو حمایت میکنم.
شقایق از اینکه با اردشیر درد ودل میکرد خوشحال بود. او راست میگفت. سرنوشت هر دوی آنها مثل هم بود؛ اما او حامی مثل اردشیر داشت. این فکر لبخندی زیبا روی لبهایش نشاند که از دید اردشیر پنهان نماند؛ پس با شیطنت گفت: خب حالا که به این خوشگلی خندیدی برای جایزه، این خبر رو اول به تو میدم.
شقایق که کنجکاو شده بود پرسید: اتفاقی افتاده؟
اردشیر سربهسرش گذاشت: حدس بزن.
romangram.com | @romangram_com