#گلهای_باغ_سردار_پارت_480
شقایق: سلام؛ ببخشید یه کمی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم طول کشید.
بعد همه ماجرا را برای او تعریف کرد.
اردشیر که نگران شده بود پرسید: خب الان حالت چطوره؟ مامان چی؟
با شرمندگی از وضعی که پیش آمده بود گفت: اون حالش خوبه. دکتر گفت فشارش رفته بالا؛ اما خودم خیلی بدم. کارم اشتباه بود؛ نباید باهاش اینطوری صحبت میکردم .
اردشیر سعی کرد دلداریاش دهد.
- نگران نباش. تو که نمیخواستی به اون صدمه بزنی؛ بهتره خودت رو عذاب ندی. این رو بدون جدا شدن از خانواده، کار بدی نیست. شاید باورت نشه؛ اما این طرف دنیا، نود درصد هم سن های تو زندگی مستقل دارن؛ اما روش تو برای انجام اینکار غلط بود.
شقایق توضیح داد: میدونم. وقتی مامان حالش بد شد پشیمون شدم. راستش خیلی خستهام؛ انگار یه کوه رو جابهجا کردم و در عین حال سبک شدم. دیگه هیچ رازی روی دوشم سنگینی نمیکنه.
اردشیر پرسید: و آقای بهپور به همین راحتی به پدر گفت تصمیمش برای ازدواج با تو عوض شده؟
romangram.com | @romangram_com