#گلهای_باغ_سردار_پارت_479
دکتر پیشنهاد کرد که برای یک چک کامل، به بیمارستان برده شود؛ اما او اظهار کرد حالش خوب است. بعد از رفتن مامور اورژانس، نگاهی به بچههایش انداخت و به شقایق که دور از همه در گوشهای از سالن اشک میریخت اشاره کرد که نزدیک شود.
شقایق با پاهای لرزان به او نزدیک شد و روی زمین زانو زد دست سرد او را دردست گرفت.
شقایق: معذرت میخوام.
مادرش گفت: اگه نمیخوای با ما بیایی اشکال نداره؛ اما خواهش میکنم تا روزی که من اینجا هستم، پیش من بمون.
شقایق دست او را بوسید و گفت: من واقعا قصد آزار شما رو ندارم مادر.
***
تصویر اردشیر با اولین زنگ روی صفحه ظاهر شد.
اردشیر: سلام بدقول. یه ساعت پیش منتظرت بودم.
romangram.com | @romangram_com