#گل‌های_باغ_سردار_پارت_478

داریوش مداخله کرد: بله. کسی نمی‌تونه جلوش رو بگیره؛ چون دیگه بزرگ شده و بقیه رو آدم حساب نمیکنه.

شقایق کلافه گفت: برای رفتن و موندن از تو اجازه نمی‌گیرم.

پدرش پرسید: از من چی؟ از من هم اجازه نمی‌گیری؟

شقایق نگاهی به پشت سرش انداخت: چرا؟ اگه اجازه بگیرم می‌ذارید برم؟

برگشت و دست مادرش را، که جلوی او را گرفته بود کنار زد و به سمت پله‌ها رفت. اما صدای جیغ پشت سرش او را متوقف کرد. داریوش جلوی سقوط مادرش را گرفت و همه به دور او جمع شدند. هر کس چیزی می‌گفت؛ یاس و نرگس را کنار زد.

شقایق: مامان چی شد؟

همایون خان بر سرش فریاد زد: تا یکی از ما رو نکشی راحت نمیشی؟

تماس با اورژانس و آمدن آمبولانس، نیم ساعت طول کشید؛ اما بالاخره حال مریم خانم که فشارش بالا رفته بود جا آمد.


romangram.com | @romangram_com