#گل‌های_باغ_سردار_پارت_476

شقایق با سماجت گفت: خب فکر کنید من با شهرام ازدواج کردم؛ این‌جوری با شما نمی‌اومدم.

مادرش که کلافه شده بود گفت: ولی اون همین الان گفت که قصد ازدواج با تو رو نداره؛ نشنیدی؟

شقایق جدی بود: به همین علت هیچ‌کس نباید در مورد موندن من به اون حرفی بزنه. چه این خبر عمدا و چه سهوا به گوش او برسد، برای من فرقی نداره. اگه یه نفر، فقط یه نفر اون رو از این تصمیم با خبر کنه، من بدون هیچ شرمندگی، قانون رو در جریان اتفاقاتی که بعد از تصادف برای من افتاده می‌ذارم تا ببینیم برای شما، رفتن از اینجا مهم‌تره یا باخبر شدن شهرام از تصمیم من.

مکث کرد. نگاهی به لادن که داشت پیامی تایپ می‌کرد انداخت و گفت: فراموش نکنید در صورت اشتباه یکی بقیه هم تنبیه میشن.

داریوش که منظور او را فهمیده بود، گوشی لادن رو گرفت:

- بهتره به حرفش گوش کنی؛ حوصله دردسر ندارم.

لادن نگاهی به شقایق که با قامتی راست، وسط جمع خانواده ایستاده بود انداخت و با تعجب از لاله پرسید: این حرف زدنش تو رو یاد یکی نمی‌ندازه؟

به جای لاله نیلوفر جواب داد: من هم مثل داریوش شک دارم اون حافظه اش رو از دست داده باشه. به خدا که حرف زدنش مثل قبل از تصادفش شده؛ من ازش میترسم.


romangram.com | @romangram_com