#گلهای_باغ_سردار_پارت_474
- خانم سردار تبریک میگم؛ تصمیم درستی گرفتید. امیدوارم هر کجای این کره خاکی هستین، خوشبخت باشین.
شقایق بیخیال شرم و حیا شد و دست گرمش را در دست سرد و لرزان شهرام گذاشت. یک ثانیه بعد شهرام دستش را از دست او بیرون کشید و با یک خداحافظی جمعی از منزل سردار گریخت.
با رفتن شهرام سکوتی سهمگین سالن را فرا گرفت.
اولین نفری که سکوت را شکست لادن بود.
لادن: خاله شقایق خیلی ممنونم که نظرت رو عوض نکردی؛ اما واقعا ازت دلخورم که این راز رو به من نگفتی.
شقایق لبخند تلخی زد و گفت:
- واقعا؟ بقیه چی؟ بقیه شما هم از من دلخور و عصبانی هستین؟ یا شما هم میدونید اونکه باید عصبانی باشه فقط منم؟ شما نزدیکترین آدمهای دنیا به من هستین؛ اما وقتی باید به من کمک میکردید، برای رسیدن به منافع خودتون من رو فریب دادید. البته من نمیخوام شما رو محاکمه کنم؛ اما توقع نداشته باشید که به این سرعت شما رو ببخشم و اگه میبینید که میخوام همه چیز رو بفروشم و سهم قانونی شما رو بدم تا از این کشور برید، فقط به این خاطره که میدونم هیچکدوم از شما نظرتون رو تغییر نمیدید. من میدونم که اگه اینکار رو هم نکنم، همه شما میرید؛ حتی اگه به اهدافی که میخواید نرسید و در اینصورت من هیچوقت خودم رو نمیبخشم.
کمی مکث کرد. موهای بلندش را از روی صورت کنار زد و با چشمانی سرخ و مرطوب به اونها نگاه کرد و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com