#گلهای_باغ_سردار_پارت_472
شهرام: خواهش میکنم. کار مهمی نکردم. در حقیقت خودتون به تنهایی، میتونستید انجامش بدین؛ حالا اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم.
همایون خان به آنها نزدیک شد و گفت:
- نه پسرم، نمی تونی بری؛ ما تازه میخوایم شام بخوریم و تو میدونی که هیچکس موقع غذا، گرسنه از خونه من بیرون نمیره.
شهرام به سردار بزرگ نگاه کرد. از ماندن در آن جمع هیچ لذتی نمیبرد؛ پس تشکر کرد:
- ممنون از دعوتتون؛ اما من قبل از اینکه بیام با یکی از دوستان شام خوردم. پس مزاحمتون نمیشم، از اینکه همه چیز به خوبی پیش رفت خوشحالم و به همه تبریک میگم.
شقایق وا رفت« با کی شام خورده؟ امیر یا دختر بلوند؟پس این لباس برای دیدار با من نبود؟»
نمیتونست سؤالی از او بپرسد.
همایون خان خواست بیشتر اصرار کند که شقایق جلوی او را گرفت. خانوادهاش باید میدانستند که شهرام حالا چه احساسی به او دارد.
romangram.com | @romangram_com