#گل‌های_باغ_سردار_پارت_471

دوباره سکوت کرد. همه کنجکاو به لب‌های او چشم دوخته بودند؛ حتی نرگس به جلو خم شده بود تا صدای او را بهتر بشنود.

برای بار آخر به چشمان شهرام نگاه کرد و گفت: طبق قرار قبلی، کارخونه فروخته میشه و من سهم همه شما رو میدم.

صدای همهمه شادی که در سالن پیچید، صدای آه شهرام را در خود گم کرد.

همه دورش جمع شدند. یک لحظه در میان افراد خانواده‌اش گم شد و ندید که شهرام چطور روی مبل ولو شد.

دست و پای بهپور جوان، همچون پیر مردی می‌لرزید. سعی کرد لرزش دستانش را از بقیه پنهان کند؛ کارش تمام بود. شقایق را از دست داده بود و امکان نداشت او بدون خانواده‌اش در کشور بماند.

برخاست که شقایق او را دید. از جمع جدا شد و جلوی او ایستاد.

شقایق: ممنونم.

لبخندی بی روح، لب‌های جوان را در برگرفت.


romangram.com | @romangram_com