#گلهای_باغ_سردار_پارت_470
کوروش دستی به شانه داریوش زد و به شقایق گفت:
- من با داریوش موافقم. ما بالاخره راهی برای رفتن پیدا میکنیم؛ بنابراین نیازی نیست تو قولی رو که به پدر بزرگ دادی بشکنی.
همایون خان هم برای حسن ختام گفت:
- دخترم! درسته که ما این چند ماه سعی کردیم تو رو از گذشتهات دور کنیم؛ اما من و مادرت تصمیم داشتیم همه ماجرا رو بدون هیچ کم و کاستی به تو بگیم. فقط هنوز فرصت مناسبی برای اینکار پیدا نکرده بودیم و قسم میخورم الان از صمیم قلب خوشحالم که تو همه چیز رو میدونی؛ حتی اگه این مسئله، باعث بشه که تو تصمیمت رو عوض کنی.
شقایق به شهرام نگاه کرد. باید بین او و خانوادهاش یکی را انتخاب میکرد. همینجا میماند و برای داشتن شهرام تا برگشتن حافظهاش صبر میکرد و یا با خانوادهاش مهاجرت میکرد و زندگی جدیدی برای خود میساخت.. با اشتیاق به چشم های شهرام نگاه کرد. شهرام نگاهش را از او دزدید؛ کاری که قلب شقایق را به درد آورد. میدانست که او قبلا دوستش داشته؛ اما اوضاع کاملا عوض شده بود. حالا او با زن دیگری آشنا شده. فاصله این چند ماه، بین آنها به اندازه یک دره عمیق بود. رفتارهای ضد و نقیض مرد جوان، از دودلی او نشات میگرفت. ازطرفی حافظهی خالی از گذشته او، اجازه نمیداد تا مثل شقایق قبل از تصادف به این مرد عشق دهد. چیزی که شهرام از او انتظار داشت. راه سومی به فکرش رسید.
***
منتظر شد تا اگر دیگران هم حرفی دارند از این فرصت استفاده کرده و بیان کنند. برخلاف تصور او، هیچکس حرفی برای گفتن نداشت؛ پس سینهاش را با سرفهی کوچکی صاف کرد تا توجه همه را به خود جلب کند و با صدایی رسا گفت:
- باید بگم که من تصمیم خودم رو گرفتم؛ میخوام کاری رو انجام بدم، که اگه قبل از تصادف انجام داده بودم، این همه اتفاقات بد و ناگوار نمی افتاد.
romangram.com | @romangram_com