#گل‌های_باغ_سردار_پارت_469

داریوش که به کار نکرده متهم شده بود، ترجیح داد اصل ماجرا را بگوید. پس به خواهرش رو کرد و گفت:

- نیلوفر درست میگه؛ بهتره حالا که شقایق خانم تصمیم به رسوا کردن ما گرفته همه چیز رو بگیم.

نرگس نمی‌خواست بیشتر از این جلوی دامادش رسوا شود تا مبادا او از ازدواج با لاله پشیمان شود و چون دید نمی‌تواند جلوی داریوش را بگیرد تا از دخالت او در این ماجرا حرفی نزند گفت:

- دیگه فرقی نمیکنه. رئیس کوچولو این نمایش رو راه انداخته تا به همه شما بگه که قصد فروش کارخونه رو نداره؛ پس هر چی می‌خواید همدیگه رو جلوی اون خراب کنید. شاید اگر تردیدی هم داره با این رسوایی‌ها مصمم بشه.

شقایق فهمید که نرگس تلاش می‌کند تا جلوی داریوش را برای گفتن مطلب مهمی بگیرد و تنها راهِ تشویق داریوش برای گفتن آن، این بود که او برای دفاع از خودش واقعیت را بگوید:

- خب نرگس، نمی‌خواد برای دفاع از داداش فکر ما رو به سمت کارخونه منحرف کنی؛ چون کاملا مشخصه اون از فرهاد خواسته تا من رو تعقیب کنه و شما هم از این موضوع اطلاع داشتی.

داریوش متهم به کاری می‌شد که در آن هیچ دخالتی نداشت لبخند تمسخر کننده‌ای زد و گفت:

- میدونی شقایق، من همیشه به تو غبطه میخوردم. با اینکه تو از همه ما کمتر درس خواندی و کمتر در اجتماع بودی؛ اما معلم خوبی مثل پدربزرگ داشتی. درست حدس زدی، من توی این ماجرا دخالتی نداشتم و الان که در این موقعیت اسف‌بار قرار دارم، به خودم لعنت می‌فرستم که چرا همون روز اول، همه حقیقت رو به تو نگفتم تا مجبور نباشم برای پنهان کاری بیشتر به اون فرهاد احمق، اون همه باج بدم. به هر حال همه چیز تمام شده؛ حالا دیگه تو از کل ماجرا خبر داری و هر تصمیمی که بگیری، با تو مخالفت نمیکنم. به خاطر کار احمقانه پدربزرگ، الان همه این اموال مال توست و این تو هستی که باید تصمیم بگیری اون ها رو نگه‌داری و یا بفروشی؛ اما بهتره بدونی که من، به هر قیمتی شده همسر و بچه‌هام رو از اینجا می‌برم. چه با پول پدربزرگ و چه بدون اون.


romangram.com | @romangram_com