#گلهای_باغ_سردار_پارت_467
به سمت پدرش برگشت و گفت:
- من میدونم که شما میخواستید، من کارخونه و بقیه املاک پدر بزرگ رو بفروشم و سهم شما رو بدم؛ اما نمیدونم چرا فرهاد رو وارد این بازی کردید؟ همه شما به اندازه من از او متنفر بودید؛ پس حتما دلیلی داشته که این مزاحم رو بین خودتون راه دادید! بودن آقای بهپور کنار من، خطرش بیشتر از بودن فرهاد بود؟
سکوت کرد تا یک نفر شجاعت گفتن این راز را پیدا کند.
همایون خان پیشقدم شد. برخاست و از کنار فرزندان خطا کارش گذشت و به او رسید. نگاهی به چشمان قرمز شقایق انداخت. کوچکترین تلنگری، سد پشت چشمهایش را میشکست. او را بغل کرد و گفت:
- تو راست میگی عزیزم. میدونی فرهاد تهدید کرده بود، همه چیز رو به تو میگه و این کار باعث میشد، تو دوباره از فروش کارخونه و رفتن از اینجا پشیمون بشی.
در این وقت شهرام به شقایق که در آغوش پدرش اشک میریخت نگاه کرد و گفت: اما این حقیقت نداره.
زمزمهای نامفهوم در سالن پیچید که نیلوفر همیشه ساکت به آن پایان داد.
نیلوفر: پس حقیقت چیه؟
romangram.com | @romangram_com