#گلهای_باغ_سردار_پارت_466
داریوش که بیشتر از خواهرش، از این که رو دست خورده عصبانی بود رو به شقایق کرد و پرسید:
- خوب کوچولو همه رو غافلگیر کردی؛ حالا بگو کی از جریان باخبر شدی؟ یا شاید اصلا دچار فراموشی نشده بودی؟
شقایق برخاست و به سمت او رفت. جلوی برادر بزرگش ایستاد، دستهاش را پشت سرش قلاب کرد و توی چشمان او زل زد و شجاعانه گفت: نه داریوش جان، من شما رو فریب ندادم؛ چون واقعا حافظهام رو از دست دادم و هیچ چیز از گذشته به یاد ندارم؛ اما لطف تو برای تغییر دکوراسیون اتاقم، باعث شد من همه چیز رو بفهمم.
سپس بدون اینکه راجع به کمکهای شهرام چیزی بگوید تا مبادا خانواده اش بیشتر از او متنفر شوند، کل جریان را تعریف کرد.
وقتی صحبت شقایق تمام شد، داریوش که با اولین کلماتش روی مبل ولو شده بود، از جای خود برخاست. برای او دست زد و گفت:
- پس کل این تئاتر رو خودت کارگردانی کردی و این آقا هیچ دخالتی در اون نداشت؟ یا ایشون سناریو رو نوشت و تو فقط اجرا کردی؟
شهرام که از این توهین عصبانی شده بود، برخاست تا جواب او را بدهد؛ اما شقایق با یک اشاره از او خواست که چیزی نگوید و خودش به سمت داریوش رفت. دوباره با او چشم در چشم شد.
شقایق: تو حق نداری عصبانی باشی و من رو مقصر جلوه بدی و بازخواست کنی. اون کسی که الان باید سؤال کنه منم؛ و بطور مثال میخوام بدونم چرا فرهاد رو وارد زندگی من کردی؟
romangram.com | @romangram_com