#گلهای_باغ_سردار_پارت_465
و خودش کنار او نشست و گفت: ببخشید نمیخواستم شبتون رو خراب کنم؛ اما بالاخره باید شما هم میدونستید که من از چه چیزهایی باخبر شدم.
و اضافه کرد: درضمن نرگس جان، اگه فکر میکنی که دامادتون نیازی نیست از بعضی مسائل باخبر بشه، بهتره همین الان تشریف ببرن.
نرگس که دیگر قدرت حرف زدن نداشت با سر به لاله اشاره کرد که هومن را از آنجا ببرد.
اما لاله بدون توجه به مادرش با خونسردی رو به شقایق کرد و گفت: هومن از همه چیز خبر داره؛ هم تصادف شما و هم جریان آقای بهپور.
این جمله، خون نرگس را به جوش آورد. از جای خود برخاست و با صدایی که از خشم میلرزید به لاله گفت: دختره احم...
مکث کرد و با تاسف سری تکان داد و دوباره فریاد کشید: نگو که همه چیز رو گفتی!
در این وقت فریدون خان خود را به او رساند و شانه هایش را گرفت: عزیزم ما مجبور بودیم حقیقت رو به اون بگیم. در مورد بهم خوردن نامزدی شقایق پرسید و لاله نمیخواست زندگیش رو با دروغ شروع کنه.
نرگس بیچاره، غافلگیر شده بود. با خشونت دست همسرش را کنار زد و روی مبل ولو شد.
romangram.com | @romangram_com