#گلهای_باغ_سردار_پارت_463
جمع حاضر در سالن ساکت شدند و به در چشم دوختند. در این وقت شقایق با صدایی آرام که مطمئن بود در آن سکوت، همه آن را میشنود گفت: آقای شهرام بهپور.
یک لحظه هیچکس نفس نکشید. شهرام با وقار و آراسته وارد سالن شد. کت و شلوار سرمه ای خوش دوختی به تن داشت؛ پیراهن آبی آسمانی و کراوات سفید با خطهای پهن و باریک آبی، عطر گوچی همیشگیاش فضا را پرکرد. ایستاد لبخند زد و با صدایی که اعتماد به نفسش را میرساند سلام کرد: سلام شب همگی خوش.
نرگس از خشم قرمز شد و کوسنی که زیر دست داشت را چنگ زد. داریوش برخاست کنار کوروش ایستاد و پرسید: موضوع چیه؟
آقای سردار با دیدن شهرام سرش را زیر انداخت تا شقایق سرخی خجالت را روی گونهاش نبیند.
شقایق نگاهی خریدار به مرد جوان انداخت؛ اما خیلی زود خودش را جمع وجور کرد. کنار شهرام ایستاد و گفت:
- بفرمایید تو آقای بهپور. شما که خانواده من رو میشناسید، پس نیازی به معرفی نیست. فقط یه نفر تازه وارد داریم، آقای هومن شاکری نامزد لاله.
شهرام به سمت هومن رفت و دستش را دراز کرد. هر دو جوان دست یکدیگر را فشردند. شهرام رو به او و لاله گفت: خبر نامزدی شما رو شنیدم، تبریک میگم.
لاله و هومن، هم زمان تشکر کردند و دوباره سکوت برقرار شد. شهرام که از سکوت آنها معذب شده بود، برای اینکه استرسش را پنهان کند، دکمه بالای کتش را باز کرد و دست راستش را درجیب شلوارش فرو برد.
romangram.com | @romangram_com