#گل‌های_باغ_سردار_پارت_460

نرگس: می‌تونیم صحبت کنیم؟

شقایق آرام بود. دیگر هیچ ترسی از او و بقیه خانواده نداشت. با سکوتی معنادار اجازه صحبت داد.

نرگس نزدیک شد او را بغل کرد و گفت: ممنونم و متاسف. می‌دونم حق ندارم این رو بگم؛ اما تو...

صدای مریم خانم از طبقه پایین شنیده شد که با نگرانی در جستجوی شقایق و نرگس بود.

شقایق یک قدم عقب رفت تا از آغوش او بیرون آید و با این جمله حرفش را قطع کرد.

- مامان صدامون میکنه بیا بریم.

و به سرعت از اتاق خارج شد. مریم خانم که از غیبت دخترها نگران شده بود، خواست که خودش به دنبال آن‌ها برود؛ اما درست در اولین پله با شقایق که از طبقه بالا به سرعت پایین می‌آمد روبه‌رو شد.

مریم خانم: عزیزم کجا رفتی؟ دیگه بهتره بگیم کوکب شام رو سرو کنه.


romangram.com | @romangram_com