#گل‌های_باغ_سردار_پارت_459

همان موقع آقای سردار به آن‌ها پیوست و دستش را روی شانه داریوش قرار داد و صحبت او را قطع کرد و به وکیل گفت:

- آفرین آقای رسولی، این موضوع اصلا به فکر هیچ‌کدوم از ما نرسیده بود؛ البته قرار بود برای بهم زدن معامله جریمه‌ای در نظر گرفته بشه؛ اما اینکه اون‌ها نتونند پول رو به موقع به حساب بریزند، به فکر ما نرسیده بود. کار شما کاملا درسته. اگه اون‌ها نمی‌تونند مبلغ به این کلانی رو به موقع پرداخت کنند، همون بهتر که همین الان قرارداد رو به‌هم بزنن.

داریوش که تازه متوجه منظور آقای رسولی شده بود گفت: من هم ممنونم. پدر درست میگه؛ این بند برای قرارداد به این بزرگی لازمه.

وقتی خریداران این بند را نیز پذیرفتند، همه شاهدان، قولنامه را امضا کردند.

بقیه کارها به سرعت پیش رفت و در آخر، عصری شیرین برای داریوش پایان یافت.

***

طولی نکشید که منزل سردار دوباره شلوغ شد. هرکس به دیگری تبریک می‌گفت و بـ ــوسه‌ای به نشان شادی روی گونه‌ای می‌نشست.

شقایق که بیشتر از همه بوسیده شده بود و بیشتر مورد لطف خانواده قرار گرفته بود، لحظه‌ای فرصت یافت تا به اتاق خودش برود. نرگس که تمام مدت، در انتظار فرصتی برای صحبت با او می‌گشت به دنبالش رفت و شنید که او با کسی تلفنی صحبت می‌کند؛ اما زمانی که طبق عادت، بی‌خبر وارد اتاق شد، شقایق تلفن را قطع کرده بود.


romangram.com | @romangram_com