#گل‌های_باغ_سردار_پارت_456

شقایق از کلمه بازداشت می‌ترسید. هر بار، این کلمه او را به یاد روزی که دوستان فرهاد برادرش را برده بودند می انداخت؛ پس بلافاصله گفت:

- نه نه. خواهش میکنم اصلا این کار رو نکنید؛ چون من خودم هم دلم می‌خواد که این کارخونه به‌فروش بره تا اون‌ها به خواسته هاشون برسن.

وکیل جواب داد: میدونم که اون‌ها شما رو تحت فشار گذاشتند تا اینکار رو بکنید؛ پس بهتره بدونید که داریوش، در زمان زنده بودن پدربزرگتون به اندازه کافی از این کارخانه سود برده؛ به همین خاطر بعد از فوت اون مرحوم، سعی داشت از دخالت شما در امور کارخونه جلوگیری کنه.

شقایق سری به علامت تایید تکان داد و گفت: بله. حدس میزنم که این‌طور باشه. با این‌حال من قصد ندارم حق هیچ کدوم از خواهر و برادرهام رو ضایع کنم؛ پس لطفا فقط قول بدید که برای مطمئن شدن از سلامت این معامله، همراه من خواهید اومد.

آقای رسولی: باشه دخترم، هر طور شما بخواید. پس محل قرار و ساعت اون رو برای من بفرست؛ من زودتر از شما اون‌جا میرم تا قبل از رسیدن بقیه، متن قولنامه رو بخونم.

شهرام و شقایق برخاستند و از او تشکر کردند و بدون تامل از محدوده‌ی دید داریوش خارج شدند؛ زیرا امکان داشت هر آن او یا یکی از کارکنان شرکت، شقایق را آن‌جا ببیند و سورپرایز او را برای عصر خراب کند.

خداحافظی از شهرام سخت بود؛ اما باید برای قرار عصر آماده می‌شد. شهرام موقع خداحافظی دستش را طوری فشرد که شقایق احساس کرد تمام تنش گر گرفت. چاره‌ای نداشت، باید از او دل می‌کند. به سرعت از ماشین پیاده شد و پشت در باغ ناپدید شد.

***


romangram.com | @romangram_com