#گل‌های_باغ_سردار_پارت_455

رسولی با تعجب پرسید: چه اتفاقی؟ نکنه داریوش دوباره مشکلی برای شما درست کرده؟

شقایق: تقریبا؛ اما این‌بار سرنوشت هم با اون همدستی کرده.

آقای رسولی: متوجه منظورتون نمیشم!

شقایق تصمیم گرفت تمام ماجرا را برای او تعریف کند و برای خلاصه کردن داستانش گه‌گاه از شهرام کمک می‌گرفت و در آخر گفت:

- امروز بعدازظهر قراره قولنامه‌ی فروش کارخونه رو امضا کنم؛ اما می‌ترسم که دسیسه‌ی دیگه‌ای در کار باشه؛ بنابراین می‌خوام از شما خواهش کنم، برای امضای این قولنامه منو همراهی کنید.

شقایق سکوت کرد و نگاهی به شهرام انداخت تا مطمئن شود که درخواست بی‌جایی از وکیل نکرده؛ چیزی که یک‌باره به ذهنش رسیده بود. شهرام که انتظار شنیدن این در خواست را نداشت با لبخندی دلنشین کار او را تایید کرد.

آقای رسولی در سکوت به تمام صحبت‌های شقایق و همراه جوانش گوش داد و وقتی آن‌ها ساکت شدند، رشته سخن را در دست گرفت.

رسولی: اولا من واقعا برای اتفاقی که برای شما افتاده متاسفم؛ ثانیا شما تنها کسی هستید که می‌تونه برای فروش کارخونه اقدام کنه، پس برادر و پدرتون به هیچ عنوان نمی‌تونن در این کار دخالت کنن؛ بنابراین اگه اجازه بدید، همین الان یه شکایت مبنی بر سوءاستفاده اون‌ها از بیماری شما تنظیم می‌کنم و قبل از امضای قولنامه، می‌تونم حکم بازداشت همه اون‌ها و البته توقف عملیات فروش رو بگیرم.


romangram.com | @romangram_com