#گلهای_باغ_سردار_پارت_453
شهرام و شقایق روی مبلهای پارچهای بد رنگ نشستند و منشی با تلفن شروع به صحبت کرد.
شقایق که دلشوره، آرام و قرارش را بریده بود، به اطراف نگاهی انداخت و در کمال تعجب دید، منشی جوان آقای رسولی که در زاویه دیگری از دفتر نشسته محو تماشای شهرام است. یک لحظه برگشت تا نگاه شهرام را در تبادل با دختر غافلگیر کند که او را مشغول خواندن روزنامه روی میز دید. از کارخود شرمنده شد و برای اینکه تمرکزش را از دست ندهد، از جای خود برخاست تا راه برود. کاری که همیشه موقع فکر کردن انجام میداد.
منشی مسن تر به سمت او آمد و با خوشرویی گفت: خانم سردار! دکتر منتظر شماست.
در همین وقت درِ یکی از اتاقها باز شد و مردی میانسال با قدی کوتاه، موهای جوگندمی که چروکهای روی صورتش، او را پیرتر از سن واقعیاش نشان میداد، از اتاق خارج شد و به طرف او آمد.
رسولی: خانم سردار، جای بسی خوشحالیه که دوباره شما رو میبینم.
سپس به سمت شهرام برگشت، دستش را به سمت او دراز کرد.
- بهبه داماد کوچیک آقای سردار؟ مشتاق دیدار. چه عجب! خیلی وقته به ما سر نزدید.
شهرام دست مرد را فشرد و جواب خوش آمد او را داد.
romangram.com | @romangram_com