#گل‌های_باغ_سردار_پارت_452

- آقای بهپور، من این آقا رو نمی‌شناسم. شما مطمئن هستید که میتونم بهش اطمینان کنم؟ شاید اون هم برای داریوش کار می‌کنه.

شهرام جواب داد: نگران نباشید. این آقا مورد اطمینان پدربزرگتون بود. من خودم شاهدم بعد از فوت ایشون چه‌طور صادقانه به شما خدمت میکرد.

شهرام لحظه‌ای مکث کرد و گفت: امیدوارم امروز دادگاه نداشته باشه و البته ما رو هم بدون وقت قبلی بپذیره.

دفتر آقای رسولی، آپارتمان بزرگی بود. سه نفر منشی، یک آقا و دو خانم، پشت سه میز مجزا مشغول کار بودند که همه با دیدن شقایق برخواستند و به او سلام کردند. شقایق برای چندمین بار با کسانی روبه‌رو میشد که او را می‌شناختند و او، هیچ‌یک از آن‌ها را به خاطر نمی‌آورد.

خانم منشی که سنش بیشتر بود از شقایق پرسید: حال شما چطوره خانم سردار؟ برای دیدن دکتر اومدید؟

هنوز شقایق در فکر جواب مناسب بود که شهرام گفت:

- اگر امکان داشته باشه، می‌خوایم آقای رسولی رو ببینیم.

منشی که شقایق نامش را نمی‌دانست جواب داد: البته باید قبلا وقت میگرفتید؛ اما چون شما دو مرتبه وقتتون رو کنسل کردید، آقای دکتر گفته بودند هر زمانی برای ملاقات وقت خواستید به شما داده بشه؛ پس چند لحظه تشریف داشته باشید تا به ایشون خبر بدم.


romangram.com | @romangram_com