#گلهای_باغ_سردار_پارت_447
- منظورتون آقای رسولیه؟
- بله.
- من ایشون رو نمیشناسم. فقط دو ماه پیش، یه صحبت کوتاه با ایشون داشتم که البته از طرف کوروش و داریوش برنامه ریزی شده بود. مهمتر از اون اینهکه من، نه شماره تلفنی ازشون دارم و نه آدرسشون رو میدونم.
- تا ساعت چند وقت دارید؟
- ساعت چهار بعد ازظهر.
- آماده شید میام دنبالتون.
بعد به سرعت تلفن را قطع کرد. شقایق شوکه شده بود؛ قلبش با سرعت میتپید و خودش میدانست علتش دیدار با شهرام است، نه رفتن نزد وکیل.
با وسواس آرایش کرد؛ کمرنگ ترین رژ و رژگونهای که داشت را زد. شال زرد خوشرنگی با کیف و بوتی به همان رنگ ست کرد. هوا صاف و آفتابی بود. کت سفید یخی و شلوار جین روشنش را انتخاب کرد. وقتی آماده شد، نگاهی به آیینهی قدی روی کمد انداخت.
romangram.com | @romangram_com