#گلهای_باغ_سردار_پارت_440
شقایق نفس بلندی کشید: نه. مطمئن باش این کارخونه نحس رو هر چه زودتر میفروشم؛ اما تو باید قول بدی در مورد ازدواج با این آقا باز هم فکر کنی. مهم نیست مادرهاتون چی میگن؛ مهم اینهکه شما همدیگه رو دوست دارید و پدر تو هم موافق اینکاره.
لادن به سمت در رفت. دلش میخواست بحث را تموم کند.
لادن: گرسنمه؛ بیا آشپزخونه ببینم چی پیدا میکنیم.
***
لادن آن شب منزل پدر بزرگش ماند و تا دم دمهای صبح، با شقایق حرف زد.
صبح هر دو دیر بیدار شدند و شقایق کلاسش را از دست داد. از روزی که مریض شده بود، کمتر به کلاسهایش اهمیت میداد. لادن چهار زانو روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و کورن فلکس با شیر میخورد. شقایق روبرویش نشسته بود و نان تست خالی را تکه تکه در دهان میگذاشت. مریم خانم مثل یک ملکه وارد شد؛ مثل همیشه آرایش داشت و یک لباس شیک سفید، با طرح برگهای کاج سیاه به تن داشت و گوشوارهای بلند در گوشش بود.
لادن: سلام مامانی خوشگلم صبح بخیر.
مریم خانم خم شد و صورت او را بوسید.
romangram.com | @romangram_com