#گل‌های_باغ_سردار_پارت_439

شقایق وا رفت روی؛ تخت نشست .

لادن: بابا قبل از اینکه این اتفاق برای تو بیفته، راضی شده بود که بی‌خبر از مامان با هم ازدواج کنیم؛ اما من قبول نکردم.

شقایق گیج شد: دارم دیونه میشم. خوب چرا قبول نکردی؟

- دلم نمی‌خواد امیر مجبور به این ازدواج بشه.

- تو از کجا میدونی اون به اجبار این‌کار رو میکنه؟

- گفتم که، مادرش به دیدنم اومد و گفت من دارم با جون پسرش بازی میکنم و التماس کرد به خاطر یه عشق بچه‌گانه، پسرش رو به کشتن ندم. آخه امیر تک پسره و سه تا خواهر کوچکتر از خودش داره. البته اگه پسر دوازدهم خونه هم بود، باز مادرش همین حرف رو می‌زد. با همه این حرف‌ها امیر به خاطر اون اتفاق، خودش رو مقصر میدونه و من می‌دونم الان دیگه دلیلش برای ازدواج، فقط عشق نیست؛ بلکه تعهده .

کمی در اتاق راه رفت و یک مرتبه ایستاد.

لادن: تو که از فروش کارخونه پشیمون نشدی؟


romangram.com | @romangram_com