#گل‌های_باغ_سردار_پارت_431

- آهان! فکر کردم خیلی حوصله‌ات سر رفته هیجان زیاد میخوای.

شقایق بالشتی به سمتش پرتاب کرد و گفت:

- نمی‌تونی از زیرش در بری؛ امشب باید برام تعریف کنی.

لادن بالش را دفع کرد و گفت:

- من نمی‌دونم چی بگم. تو بپرس من هم جواب میدم.

شقایق اصرار کرد:

- ای بابا چقدر ناز میکنی؟ بگو چطور آشنا شدی؟ کجا دیدیش؟ از اول تا همین الان.

لادن کوتاه آمد.


romangram.com | @romangram_com