#گل‌های_باغ_سردار_پارت_427

در راه بازگشت به منزل، شقایق گوشی‌اش را چک کرد. یک پیام از طرف شهرام ابروهایش را گره زد. «سلام. اومدم تا شما رو برسونم شرکت؛ اما با پدرتون رفتید. شجاع باشید؛ براتون آرزوی موفقیت دارم.»

شقایق غرید: خیلی پرویی!

راننده: با من بودید؟

شقایق لبش را گزید و گفت: نه.

***

حدود ساعت پنج عصر، لادن با سرو صدا به اتاقش آمد.

لادن: خوابیدی؟

شقایق روی تخت دراز کشیده بود و چرت می‌زد؛ اما کاملا خواب نبود. پس برخاست و چهار زانو نشست.


romangram.com | @romangram_com