#گل‌های_باغ_سردار_پارت_425

همایون خان با دامادش دست داد و گفت:

- توشقایق را ببر بانک؛ من هم میرم به داریوش سر بزنم.

با رفتن آقای سردار، شقایق یک‌بار دیگر از امانت داری شوهر خواهرش تشکر کرد و به کمک او تمرین کرد تا همان امضای قبل را روی چک‌ها و سندهای بانکی بزند.

کارهای بانکی برای شقایق گیج کننده بود، به همین علت خیلی خسته شد؛ اما بالاخره توانست پول اردشیر را به فریدون خان بدهد تا در چند قسط برایش حواله کند. از طرفی، از فریدون خان خواست ترتیب بستن حساب جدید و واریز پول‌های آن، به حساب خود شقایق را بدهد و یک‌بار دیگر از مشتری‌ها بخواهد که پول‌هایشان را به حساب قبلی واریز کنند.

ظهر خسته و گرسنه به همراه فریدون خان به شرکت بازگشت و در کمال تعجب با داریوش روبرو شد.

داریوش: سلام؛ خوبی؟

داریوش هنوز هم عصبانی بود. شقایق بدون هیچ شرمی به او گفته بود که در قولنامه‌ی فروش کارخانه، باید شماره حساب او را بدهد و همین‌طور قرار شده بود، دوباره به شرکت بازگردد و در هر کاری دخالت کند.

شقایق علت عصبانیتش را می‌دانست؛ اما تصمیم گرفته بود در برابر او و نرگس هیچ نرمشی از خود نشان ندهد. همین که او مجبور بود از برگرداندن فرهاد به خانواده، توسط آن‌ها چشم پوشی کند کافی بود. هر چند که هنوز نمی‌دانست برگرداندن او کار کدام‌یک از افراد خانواده است.


romangram.com | @romangram_com