#گلهای_باغ_سردار_پارت_421
- بهتره من هم یه کمی پول براش بفرستم؛ اگر اینطور که میگفت برای خونهای بهتر اقدام کرده، شاید پول بیشتری نیاز داشته باشه.
مریم خانم با خوشحالی گفت:
- آره همایون جان، شاید بچم روش نشه بگه. در هر حال که ما میخوایم با او زندگی کنیم؛ پس میتونیم توی خریدن خونه بهش کمک کنیم.
هر سه از این تصمیم راضی بودند.
***
وقتی به شرکت رسیدند، نگهبان با خوشرویی به شقایق سلام کرد و با همایون خان دست داد. به طبقه سوم رفتند؛ خانم آذری پشت میزش نبود. پدرش از او خواست با هم به حسابداری، نزد فریدون خان بروند.
داماد بزرگ با احترام از هر دوی آنها استقبال کرد
فریدون: خوش اومدید پدر! همینطور شما شقایق جان. چیزی میل دارین؟
romangram.com | @romangram_com