#گلهای_باغ_سردار_پارت_419
برخاست و پدرش را بغل کرد.
شقایق: مطمئن باشید هر طور شده، من شما رو پیش اردشیر میفرستم. قول میدم. فقط یهکم به من وقت بدید.
خانم سردار به آنها پیوست. شوهر وفرزندش را در آغوش گرفت و با اینکار از هر دوی آنها حمایت کرد.
اردشیر آن شب تماس نگرفت و شقایق که از شهرام دلخور بود به تلفن او جواب نداد.
صبح لباس پوشیده از اتاق خارج شد. مادر و پدرش هنوز به طبقه پایین نیامده بودند؛ بنابراین به اتاق آنها در طبقه بالا رفت و در زد. همایون خان با ربدوشامبری جگری رنگ در را باز کرد.
همایون خان: بیا تو؛ داشتیم برای خوردن صبحانه میاومدیم.
شقایق گونهی او را بوسید و گفت:
- صبح بخیر؛ دیشب خوب خوابیدید؟
romangram.com | @romangram_com