#گلهای_باغ_سردار_پارت_418
همایون خان ادامه داد:
- از وقتی اردشیر رفت، نرگس رفتارش عوض شد. فقط هجده سالش بود و بزرگترین بچه خونه. از اون زمان، شروع به کنترل بقیه کرد. وقتی ازدواج کرد برای مدت کوتاهی فقط روی زندگی خودش تمرکز داشت تا اینکه لاله به دنیا اومد؛ در اصل اون اولین نوهی ما بود و ما و پدربزرگ و مادربزرگت باید با داشتن اون خوشحال میشدیم؛ اما همه ما نگران به دنیا اومدن تو بودیم. مادرت بیموقع باردار شده بود و دکترها نگران هر دوی شما بودن. سن مادرت زیاد بود و امکان داشت برای تو مشکلی پیش بیاد. این نگرانیها توجه ما رو از لاله و اون به سمت مادرت و تو برگردوند و متاسفانه باعث شد تا نرگس، از به دنیا اومدن تو عصبانی بشه. اما وقتی برای بار دوم باردار شد، دوباره آرام شد. امید داشتن پسری که بتونه، جانشین و وارث پدربزرگ باشه، رفتارش رو تغییر داد. متاسفانه وقتی سونوگرافی کرد و معلوم شد که این بچه هم دختره کاملا کنترلش رو از دست داد. طوری که برای سقط جنین درماه پنجم بارداری تلاش کرد؛ اما بالاخره همه چی به خیر گذشت و لادن صحیح و سالم به دنیا اومد. از اون موقع نرگس بیشتر پرخاشگر و عصبی شد. گاهی میشنیدم که تو و نیلوفر رو کتک زده؛ اما هر بار بهانهای برای تنبیه شما جور میکرد.
همایون خان نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- من واقعا متاسفم. تو بارها از رفتار خواهرت شکایت کردی؛ اما من و مادرت همیشه سعی میکردیم بین بچه هامون صلح برقرار کنیم.
شقایق حالا دیگر میدانست که نرگس چرا از تصمیم پدربزرگش برای دادن ارثیه به او، اینقدر عصبانی بوده؛ اما مجبور بود در این مورد سکوت کند.
همایون خان برخاست و کنار صندلی شقایق ایستاد؛ سر او را به سینه چسباند و گفت:
- قول بده این رفتار احمقانه خواهرت، باعث نشه نظرت در مورد فروش کارخونه و رفتن از اینجا عوض بشه.
شقایق نگاهی به مادرش که باز هم اشکهایش را خشک میکرد انداخت. صدای قلب پدرش را که با شدت زیر گوشش میتپید شنید. دلش به حال آنها سوخت؛ هر دوی آنها امید داشتند که بقیه عمر کوتاهشان را در کنار اردشیر زندگی کنند. چطور میتوانست این پیرمرد و پیرزن را به خاطر نرگس ناامید کند؟
romangram.com | @romangram_com