#گلهای_باغ_سردار_پارت_415
یه ربع بعد، کمی بالاتر از منزلشان پیاده شد. در راه سعی کرد کمتر صحبت کند؛ هر چند که شهرام هم زیاد حرف نزد. موقع خداحافظی شهرام گفت:
- شب تماس میگیرم تا ببینم اردشیر خان چی گفته.
شقایق سری به نشان قبول تکان داد و برای بار دوم خداحافظی کرد.
***
با رفتن شهرام مسیرش را عوض کرد. باید قبل از اینکه با آن حال خراب به خانه برود، کمی با خودش خلوت میکرد. نفهمید چقدر راه رفته تا اینکه تلفنش زنگ خورد مادرش بود.
- عزیزم چرا دیر کردی؟
شقایق هیچ جوابی نداشت. اصلا متوجه نشده بود که چقدر راه رفته و در حال حاضر کجاست؛ اما باید مادرش را از نگرانی خارج میکرد.
شقایق: نگران نباش مامان جون. داشتم پیاده می آمدم؛ الان دیگه میرسم.
romangram.com | @romangram_com