#گل‌های_باغ_سردار_پارت_414

شقایق بغض کرد؛ دلش می‌خواست از شهرام بپرسد که با چه کسی تلفنی صحبت کرده؛ اما این امکان نداشت. او همچین اجازه‌ای نداشت.

پس به سمت در چرخید و گفت:

- باید برم؛ نمی‌خوام دیر برسم خونه.

شهرام سوئیچ ماشین را برداشت و گفت:

- من شما را میرسونم.

- نه، زحمت نکشید. با تاکسی میرم؛ شما امروز خیلی خسته شدید.

شهرام قبول نکرد.

- امکان نداره. این‌طوری خیالم راحت‌تره.


romangram.com | @romangram_com