#گل‌های_باغ_سردار_پارت_413

شهرام: خواهش میکنم؛ من که هنوز کاری نکردم.

امیر ماندن را جایز ندانست و به سرعت از اتاق خارج شد. شقایق خواست دستش را از دست شهرام خارج کند که او مقاومت کرد.

شهرام: نمی‌خواید بگید چی شده؟ از حرف‌های امیر ناراحت شدید؟

شقایق سرش را بلند کرد. برای دیدن صورت او باید کمی عقب می‌رفت؛ اما تکان نخورد. نباید نشان می‌داد که نگران تلفن او شده و البته او را از سوءتفاهم در مورد رفتار دوستش خارج می‌کرد؛ بنابراین جواب داد:

- این چه حرفیه؟ آقا امیر کاری نکرده که من ناراحت بشم. فقط یه کمی نگرانم و یه کمی ترسیدم؛ نمی‌دونم با همه اتفاقاتی که افتاده به چه کسی می‌تونم اعتماد کنم.

شهرام خواست او را بغل کند و دلداری دهد؛ اما شقایق خودش را کنار کشید و سعی کرد دستش را از دست او خارج کند.

شهرام از این رفتار دلخور بود؛ اما به دختر جوان حق می‌داد. پس دستش را رها کرد. یک قدم از او دور شد و گفت:

- نگران نباشید. تا روشن شدن موضوع، من و امیر مراقبتون هستیم.


romangram.com | @romangram_com