#گل‌های_باغ_سردار_پارت_412

- به همین خاطره که ترجیح میدم با پدر و مادرم به آمریکا، پیش اون برم تا اینکه توی اروپا با یکی از این‌ها باشم.

شهرام و امیر نگاه متعجبی به‌هم انداختند و شقایق ادامه داد:

- درسته. وقتی آبا از آسیاب افتاد و کارخانه و املاک فروش رفت و من سهم همه اون‌ها رو دادم، با پدر و مادرم برای همیشه از این‌جا میرم؛ و فکر کنم بهترین جا برای من، بودن کنار اون‌ها است.هر دو خیلی پیر شدند و اردشیر به تنهایی نمی‌تونه از اون‌ها نگهداری کنه. این‌طوری من با یه تیر دو نشون می‌زنم؛ هم کنار کسایی هستم که دوستم دارند، و هم از کسایی که از من متنفر هستن به اندازه کافی دور میشم.

سپس دستش را به طرف امیر دراز کرد.

- بازهم ممنونم. لطفا قول بدید هر چیز جدیدی که پیدا کردید به من خبر بدید؛ خارج از اینکه اون موضوع من رو ناراحت یا خوشحال می‌کنه.

امیر با نوک انگشتانش دست سرد شقایق رو فشرد. شقایق به سمت شهرام برگشت؛ لحظه‌ای کوتاه به چشمان عسلی او خیره شد و همان‌طور که نگاهش را می‌دزدید، دستش را به سمت او دراز کرد.

- می‌بخشید که وقتتون رو گرفتم و خسته‌تون کردم.

شهرام دستش را دراز کرد. دست سرد او را در دست گرمش گرفت و نگه‌داشت.


romangram.com | @romangram_com