#گلهای_باغ_سردار_پارت_411
یک ربع به یازده، شقایق از جای خود برخواست و به طبع دو جوان نیز برخواستند. در تمام مدت مکالمه، آنها سعی داشتند، گرهی ابروهای او را باز کنند؛ اما موفق نشدند.
شقایق بدون اینکه به شخص خاصی اشاره کند تشکر کرد.
- ممنون. نمیدونم چطور تشکر کنم؛ شما خیلی به من لطف دارید.
امیر زودتر جواب داد: کاری نکردم. تازه داریم شروع میکنیم؛ راستی امروز تشریف میبرید حسابداری؟
شقایق: نه. باید با اردشیر صحبت کنم؛اون هم مثل من از خیلی چیزها خبر ندارده. نمیخوام بدون مشورت با اون کاری کنم. بخصوص که اردشیر نگران من و به علت دوری راه، هیچ کاری برای مراقبت من از دستش بر نمی آید.
امیر: چه جالب یک برادر اون طرف دنیا، بدون اینکه شما رو دیده باشه اینطور نگرانه و سعی داره کمک تون کنه، ولی اونهایی که اینجا هستن، اینطوری دست به یکی کردن تا اموالتون رو از شما بگیرن.
شهرام با آرنج به پهلوی امیر کوبید تا او را ازصحبت باز دارد.
شقایق این حرکت را دید و گفت:
romangram.com | @romangram_com