#گل‌های_باغ_سردار_پارت_410

شهرام: ببخشید یه تلفن کاری بود.

شقایق لب پایینی‌اش را مکید و چیزی نگفت.

شهرام روبه‌روی او نشست. امیر یک لیوان چای هم برای او ریخت و با لیوان خود به سمت در رفت.

شقایق که دیگر دلش نمی‌خواست با شهرام تنها باشد، امیر را مخاطب قرار داد.

- آقا امیر، می‌خواستم خواهش کنم بمونید.

و برای اینکه هر دو جوان را از کنجکاوی بیرون آورد ادامه داد:

- آقای بهپور امروز به من گفتن که شما زحمت کشیدید و در مورد پرونده من تحقیق کردید.

شهرام لیوانش را از روی میز برداشت، به پشتی مبل تکیه داد و با چشمانی که ریز شده بود به تغییر رفتار شقایق نگاه کرد. امیر هم مثل شهرام متوجه شد که این درخواست شقایق برای پیگیری قضیه نیست؛ بلکه شقایق نمی‌خواهد با شهرام تنها باشد. بنابراین به اتاق برگشت و در را پشت سر خود بست.


romangram.com | @romangram_com