#گلهای_باغ_سردار_پارت_409
امیر از گوشه چشم نگاهی به شهرام که با تلفن صحبت میکرد انداخت.
- بفرمایید تو الان میاد.
شقایق وارد اتاق شد. دلشورهای وحشتناک سراغش آمد. یاد حرفهای شیدا افتاد که گفته بود شهرام را با دختری بلوند دیده، که با هم از آنجا میرفتند. این دختر که شهرام اجازه داشت، عکسش را روی گوشی خود داشته باشد چه کسی بود؟
امیر: هوا سرد شده؛ یه فنجون نوشیدنی گرم میچسبه. چایی، قهوه یا شکلات گرم؟
دور از ادب بود که جواب رد به او دهد. مگر نه اینکه او بهترین دوست شهرام بود؟ یا مردی که خواهرزادهاش به او علاقه داشت؟ گذشته از آن، این مرد کسی بود که برای کمک به او، تحقیقات زیادی کرده. به هر حال او هر که بود، نباید به خاطر رفتار دوستش مورد غضب قرار میگرفت؛ چه بسا که شقایق اشتباه میکرد. پس گفت:
- چایی؛ ممنون.
صحبت شهرام طولانی شد. شقایق و امیر در دفتر منتظر او بودند. امیر ماگ پر از چای را جلوی او گذاشت و از پنجره محوطه را نگاه کرد. شقایق متوجه نگرانی او شد؛ اما چیزی نگفت.
جوان با دست به کسی اشاره کرد که شقایق مطمئن بود شهرام است. او برای اطمینان از اینکه شقایق حرکتش را ندیده به سمت دختر چرخید؛ اما شقایق قبل از اینکه غافلگیر شود، خودش را با لیوان چای سرگرم کرد. یک دقیقه بعد شهرام وارد شد.
romangram.com | @romangram_com