#گلهای_باغ_سردار_پارت_408
شهرام به امیر اشاره کرد و اورخودش را به شقایق رساند.
امیر: سلام.
شقایق که حالا بالای پلهها بود برگشت و امیر را پشت سر خود دید.
شقایق: سلام؛ صبح بخیر.
امیرخودش را معرفی کرد.
- من امیرم، دوست شهرام. ببخشید دفعه قبل که اومدید، نمیدونستم چه اتفاقی افتاده.
شقایق سرش را چرخاند تا شهرام را پیدا کند. او به سمت ماشینش میرفت تا در موقع صحبت دور از گوشهای فضول کارکنان و مشتریها باشد.
- خواهش میکنم؛ شما که خبر نداشتید.
romangram.com | @romangram_com