#گل‌های_باغ_سردار_پارت_407

- باشه، تا ساعت یازده که کلاسم تمام میشه وقت دارم.

برای رفتن به کافی شاپ زود بود؛ اما آنها نمی‌توانستند در خیابان پرسه بزنند تا وقتشان بگذرد، پس شهرام پرسید:

- اشکالی نداره بریم دفتر من؟

شقایق هیچ اشکالی در این مسئله نمی‌دید.

با ماشین وارد محوطه شدند. شهرام اتومبیل را در قسمت پارکینگ کارکنان پارک کرد. از دور برای امیر دستی تکان داد و با شقایق به سمت پله های فلزی مرتبط به دفترش رفت.

به شقایق تعارف کرد که جلوی او حرکت کند. درست روی اولین پله که قدم گذاشت، تلفن شهرام زنگ خورد. شقایق برگشت و از آن‌جایی که بالاتر از او ایستاده بود، صفحه گوشی اش را دید نفسش بند آمد و ابروهایش گره خورد. او بدون منظور به سمت شهرام برگشته بود ولی چشمش به عکس دختری با موهای بلوند افتاد، که روی صفحه گوشی لبخند می‌زد. قبل از اینکه شهرام متوجه شود، روی خود را برگرداند. شهرام یک قدم عقب رفت.

شهرام: ببخشید به این تلفن جواب میدم و میام؛ شما بفرمایید توی دفتر.

شقایق سعی کرد رفتارش طبیعی باشد؛ اما روی ضربان قلبش هیچ کنترلی نداشت. پس بدون حرف با پاهایی که می‌لرزید از پله ها بالا رفت.


romangram.com | @romangram_com