#گلهای_باغ_سردار_پارت_416
نگاهی به اطراف انداخت، توی خیابان اصلی پاسداران بود. منتظر شد تا یک ماشین خالی جلوی پایش ترمز کرد. مطمئن بود که داریوش او را از سوار شدن به ماشینهای شخصی منع کرده؛ بنابراین برای تاکسی که از سمت مخالف رد میشد دست تکان داد: دربست.
طولی نکشید که به خانه رسید.
مادرش از او استقبال کرد. هنوز در مورد اتفاق پنجشنبه گذشته صحبت نکرده بودند.
بعد از ناهار بهترین زمان برای یک مکالمه دوستانه بود.
مریم خانم: مادر جون دستت چطوره؟
شقایق شوکه شد آن روز آنقدر چیزهای عجیب و غیر منتظره شنیده بود، که آن ماجرا را کاملا فراموش کرده بود. حتی درد دستش را نیز از یاد برده بود.
شقایق: خوبه مادر، چیزی نشده.
پدرش لیوان آبی برای او ریخت.
romangram.com | @romangram_com