#گلهای_باغ_سردار_پارت_402
- نمیدونم. باید از امیر بخوایم این مورد را سؤال کنه؛ اما من میخوام بدونم، خود شما به چه کسی یا چه کسایی مشکوک هستین؟
شقایق به کسی شک نداشت؛ اما مطمئن بود پدر و برادرش حتما از اصل ماجرا با خبر هستند. هیچ اتفاقی در خانه آنها نمیافتاد که پدر و داریوش از آن بیخبر باشند. دختر بیچاره باور نمیکرد که خانوادهاش با او چنین کاری کنند. چطور میتوانست قبول کند که یکی یا تمام افراد خانواده، در این اتفاق دست داشته اند؟
شقایق: آقای بهپور میتونم از شما خواهش کنم برای پیدا کردن حقیقت به من کمک کنید؟
شهرام: من از هیچ کمکی به شما دریغ نمیکنم. خدا میدونه که من بیشتر از شما، دلم میخواد مسبب این اتفاق به سزای عملش برسه. پس میخوام هر چی که بعد از بهوش اومدنتون توی بیمارستان به یاد دارید رو، برام تعریف کنید. شاید سر نخی از این ضاربها به دست اوردیم.
شقایق چند لحظه سکوت کرد. فکر خوبی بود؛ باید به عقب برمیگشت و هر چه که دیده و شنیده بود را به یاد میآورد. شاید به این طریق میتوانست، متوجه مورد مشکوکی شود که آن لحظه به آن توجه نکرده بود.
هر دو به فکر فرو رفتند. شهرام منتظر بود تا شقایق خاطراتش را مرور کند که او گفت: شما درست میگید.
شهرام کنجکاو شد و پرسید:
- چیزی یادتون اومد؟
romangram.com | @romangram_com