#گل‌های_باغ_سردار_پارت_401

شقایق مات شد. خیره به لب‌های شهرام مانده بود؛ نمی‌دانست تمایلش به دیدن صورت اوست که قدرت حرف زدن را از او گرفته، یا شوک خبر؛ اما هر چه بود، در حال حاضر هر دو تصمیم داشتند فقط به هم نگاه کنند. شهرام آرزو میکرد این لحظات تمام نشود. آرزویی محال.

نشستن و زل زدن به شهرام کار درستی نبود. پس سرش را چرخاند و به خیابان نگاه کرد. افکارش بی اختیار روی زبانش جاری شد.

شقایق: پس شما می‌خواید بگید که خانواده‌ی من از پیگیری ماجرا سر باز زدن، چون خودشون مسبب این اتفاق بودند؟ نه این امکان نداره!

شهرام که حالا از بند نگاه جادویی او خلاص شده بود توضیح داد:

- گفتم که من به هیچ‌کدوم از اون‌ها تهمت نمی‌زنم. در واقع امیر به این موضوع شک کرده بود. اون با یه نفر از آشناهاش توی نیروی انتظامی صحبت کرد. این آقا بعد از کمی کنکاش متوجه شد که پرونده‌ای مبنی بر دزدی کیف شما تشکیل نشده، به همین دلیل با راننده و پزشک اورژانسی که شما رو به بیمارستان رسوندن، صحبت میکنه و اون‌ها ابراز کردند که هیچ سرقتی در کار نبوده؛ بلکه شما به‌علت بی احتیاطی در راه رفتن، با کفش پاشنه بلند زمین خوردید. و البته پرونده بیمارستان شما محرمانه است و امیر نتونست اون رو ببینه.

شقایق گیج شده بود. بی احتیاطی در راه رفتن با کفش پاشنه بلند؟ پس آن‌ها او را مقصر این اتفاق می‌دانستند؟ یعنی پدر و برادرهایش اصلا به دنبال کسانی که به او حمله کرده بودند، نگشتند چون او به‌علت بی احتیاطی زمین خورده؟ پس چرا به او گفتند که پلیس هنوز موتور سوارها را دستگیر نکرده؟ این امکان نداشت. باید نیم‌کاسه‌ای زیرکاسه باشد.

شقایق از شهرام پرسید: اگر من بخوام برای این اتفاق پرونده‌ای باز کنم دیر شده؟

شهرام می‌دانست که او چه حالی دارد؛ پس گفت:


romangram.com | @romangram_com